کودکستان
کودک
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 30 بهمن 1394برچسب:معما, توسط حسن محمدی

یک کلاغ چهل کلاغ

سلام بچه ها تا حالا قصه یه کلاغ و چهل کلاغ را شنیده اید؟ داستانش رو براتون گذاشتم تا هم یاد بگیریم خودمون یه کلاغ و چهل کلاغ نکنیم و هم حرفهای یه کلاغ و چهل کلاغی رو باور نکنیم.

 

ننه كلاغه صاحب یك جوجه شده بود . روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد . یك روز كه ننه كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری و ننه كلاغه پرواز كرد و رفت .

هنوز مدتی از رفتن ننه كلاغه نگذشته بود كه جوجه كلاغ بازیگوش با خودش فكر كرد كه می تواند پرواز كند و سعی كرد كه بپرد ولی نتوانست خوب بال وپر بزند و روی بوته های پایین درخت افتاد .

همان موقع یك كلاغ از اونجا رد میشد ،چشمش به بچه كلاغه افتاد و متوجه شد كه بچه كلاغ نیاز به كمك دارد . او رفت كه بقیه را خبر كند و ازشان كمك بخواهد

پنج كلاغ را دید كه روی شاخه ای نشسته اند گفت :”‌ چرا نشسته اید كه جوجه كلاغه از بالای درخت افتاده.“ كلاغ ها هم پرواز كردند تا بقیه را خبر كنند .

تا اینكه كلاغ دهمی گفت : ”‌ جوجه كلاغه از درخت افتاده و فكر كنم نوكش شكسته . “ و همینطور كلاغ ها رفتند تا به بقیه خبر بدهند .

كلاغ بیستمی گفت :”‌ كمك كنید چون جوجه كلاغه از درخت افتاده و نوك و بالش شكسته .“

همینطور كلاغ ها به هم خبر دادند تا به كلاغ چهلمی رسید و گفت :”‌ ای داد وبیداد جوجه كلاغه از درخت افتاده و فكر كنم كه مرده .“

همه با آه و زاری رفتند كه خانم كلاغه را دلداری بدهند . وقتی اونجا رسیدند ، دیدند ، ننه كلاغه تلاش میكند تا جوجه را از توی بوته ها بیرون آورد .

كلاغ ها فهمیدند كه اشتباه كردند و قول دادند تا از این به بعد چیزی را كه ندیده اند باور نكنند .

از اون به بعد این یك ضرب المثل شده و هرگاه یك خبر از افراد زیادی نقل شود بطوریكه به صورت نادرست در آید ، می گویند خبر كه یك كلاغ، چهل كلاغ شده است.

پس نباید به سخنی كه توسط افراد زیادی دهن به دهن گشته، اطمینان كرد زیرا ممكن است بعضی از حقایق از بین رفته باشد و چیزهای اشتباهی به آن اضافه شده باشد.


نوشته شده در تاريخ جمعه 4 اسفند 1391برچسب:یک کلاغ چهل کلاغ , توسط حسن محمدی



 

معمای شماره 1

در کاف هست در قاف نیست! در لام هست در میم نیست! در غین هست در عین نیست!

 

معمای شماره 2

آن چیست که بی زبان سخن می گوید، از قول من و تو قصه ها می گوید، با آنکه در او نیست نه دندان و لب، بی پرده ز کار این و آن می گوید.

 

معمای شماره 3

آن چیست که بی علم و دانش تمام اشیا را همان گونه که هست به ما نشان می دهد.

 

معمای شماره 4

چه پرنده ای است که اگر نامش را برعکس کنیم نام پرنده ی دیگری می شود.

 

معمای شماره 5

همیشه در آسمان است ولی پر ندارد گریه می‌کند ولی چشم ندارد؟

 

معمای شماره6

اگر باشدکور است واگر نباشد کر است.

 

معمای شماره7

آن کیست که همه جا می‌رود، ولی از خانه‌اش بیرون نمیرود؟

 

پاسخ ها

1. کلاغ

2. کتاب

3. آئینه

4. زاغ، غاز

5 . ابر

6. حرف "و"

7. لاک پشت
..


نوشته شده در تاريخ جمعه 4 اسفند 1391برچسب:چیستان, توسط حسن محمدی

 

روزی چند مسافر ببری را به دام انداختند و او را در قفس اسیر کردند.
آن ها قفس او را در کنار جاده قرار دادند تا همه ببینند ببری که تاکنون جان حیوانات و بچه های بسیاری را گرفته الان خود به دام افتاده.

حالا ببر توی یک دردسر بزرگ افتاده بود. او نه غذایی برای خوردن داشت و نه آبی برای نوشیدن. ببر درنده از هر رهگذر و عابری درخواست می کرد تا او را نجات دهد و به آن ها قول می داد اگر او را از این قفس نجات دهند کاری به کار آن ها نخواهد داشت. اما هیچ کس حرف ببر وحشی و درنده را باور نمی کرد.
اما در آخر مسافری مهربان بعد از این که قول ببر را شنید حاضر شد او را از بند رها کند.
 ببر وحشی به محض این که از قفس آزاد شد می خواست مسافر مهربان را بکشد. مسافر از او خواست تا به قول و عهدش وفا کند. اما حیوان درنده توجهی به التماس مرد مسافر نمی کرد. ببر وحشی گفت: من گرسنه ام و تو هم شکار منی، چگونه تو را آزاد کنم؟
در همین حین، روباهی به آن جا رسید. او تمام حرف های ببر و مرد مسافر را شنید و گفت: باور نمی کنم چنین ببر بزرگی در چنین قفس کوچکی جا شده باشد.
ببر گفت: الان به تو نشان می دهم که چگونه در قفس جاشدم. و بعد داخل قفس شد و روباه ناقلا فوراً در قفس را بست و با مرد مسافر از آن جا دور شد.


نوشته شده در تاريخ جمعه 4 اسفند 1391برچسب:قصه ببر و مرد مسافر, توسط حسن محمدی

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 اسفند 1391برچسب:کینه و نفرت, توسط حسن محمدی

ارسال عکس به ایمیل hasanmohammadi71@gmail.com

یا

عکس خود را در اینترنت آپلود کرده و لینک عکس تان را در قسمت نظرات قرار دهید.


نوشته شده در تاريخ دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:ارسال عکس کودکان, توسط حسن محمدی
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:یاسین محمدی, توسط حسن محمدی
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:شعر کودکانه, توسط حسن محمدی
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:ابولفضل محمدی, توسط حسن محمدی
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 30 بهمن 1391برچسب:داستان کودکانه, توسط حسن محمدی

صفحه قبل 1 صفحه بعد